سانا از قربانی شدن فرار می‌کند و با تارا آشنا می‌شود. آنها با هم در یک قبیله ساحلی زندگی می‌کنند که خدای خورشید را می‌پرستند و از خطرات موجودات دوران مزوزوئیک جان سالم به در می‌برند.