بعد از اینکه جیانگ یوبای بزرگ شد، لین ژیشیا ناگهان اعتراف کرد: «جیانگ یوبای، من از تو خوشم می‌آید، هم از نظر فلسفی و هم از نظر بیولوژیکی.» آن شب، گونه‌هایش سرخ شد و می‌توانست صدای ضربان قلبش را بشنود.